
فقط به ذهنم پای بگذار
افکارم صورتت را خط خطی میکنند
جلوی چشمهایم ظاهر شو
چشمهایم به تو چنگ میاندازند
دهانت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند
خودت را به یادم بیاور
تا حافظهام زیر پاهایش خوردت کند
همه چیزی میان ما چنین است.
لباسهای کهنهام را به من برگردان
کهنههای رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه
کهنههای امید لکهدارم
میل جلا خوردهام نگاه شطرنجیام
پوست صورتم
لباسهای کهنهام را به من برگردان
با زبان خوش آنها را به من بده.
من به تو کولی نمیدهم
تو را هرجایی که میگویی نمیبرم
سعی نکن مرا بخری
سعی نکن مرا بترسانی
خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمیکنم!
Poet:
Vaska Popa

salam
ReplyDeletemese hamishe a'ali boud.bazam mamnoun ke in bar mano ba ye shaere dige ashna kardi.
از ابدیت محصورم بیرون برو
از دایرهی ستاره دور قلبم
از لقمهی من از خورشید
از دریای مضحک خونم
از جزرو مدم
از ساحل سکوتم
بیرون برو، گفتم بیرون برو
از مغاک زندگیام
از درخت عریان پدر درونم
بیرون برو تا کی باید داد بزنم برو
بیرون برو از سرم که منفجر میشود
بیرون، فقط بیرون!
خواهش می کنم...ا
ReplyDeleteعزیزم سال نو مبارک
ReplyDeleteصدا