Wednesday, March 3, 2010

به یاد آر


به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید آن روز

و تو قدم می زدی خندان

خیس و شکوفا و شادمان

زیر باران

به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید

و من در کوچه گذشتم از کنار تو

تو لبخند می زدی

من نیز لبخند می زدم

به یاد آر

ای آنکه نمی شناختمت

ای آنکه مرا نمی شناختی

به یاد آر

هرچه بود آن روز را به یاد آر

از یاد مبر

مردی زیر هشتی پناه گرفته بود

زیر باران

خیس و شکوفا و شادمان

دلگیر مشو از من اگر تو می گویمت

من به آنان که دوستشان دارم تو می گویم

حتی اگر تنها یکبار آنان را دیده باشم

من به آنان که عاشقند تو می گویم

حتی اگر آنها را نشناسم

به یاد آر

از یاد مبر

این باران دلپذیر و شاداب را

بر چهره ی شاداب تو

و بر این شهر شاداب

Poet:

Jacqes Prevert

2 comments:

  1. مهربان و دهشتناك ‏
    سيماي عشق ‏
    شبي ظاهر شد ‏
    بعدِ بلنداي يك روز بلند
    گويا كمانگيري بود ‏
    با كمانش ‏
    و يا نوازنده اي ‏
    با چنگش ‏
    ديگر نمي دانم ‏
    هيچ، ديگر، نمي دانم
    تنها، مي دانم؛ بر من زخم زده
    بر قلبم، ‏
    شايد با تيري، شايد به ترانه اي ‏
    و تا ابد ‏
    مي سوزد ‏
    اين زخم عشق
    چه مي سوزد!‏
    Jaques Prevert

    ReplyDelete
  2. یک - چه شعر قشنگی
    دو - کلا کارت درسته

    ReplyDelete