
فقط به ذهنم پای بگذار
افکارم صورتت را خط خطی میکنند
جلوی چشمهایم ظاهر شو
چشمهایم به تو چنگ میاندازند
دهانت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند
خودت را به یادم بیاور
تا حافظهام زیر پاهایش خوردت کند
همه چیزی میان ما چنین است.
لباسهای کهنهام را به من برگردان
کهنههای رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه
کهنههای امید لکهدارم
میل جلا خوردهام نگاه شطرنجیام
پوست صورتم
لباسهای کهنهام را به من برگردان
با زبان خوش آنها را به من بده.
من به تو کولی نمیدهم
تو را هرجایی که میگویی نمیبرم
سعی نکن مرا بخری
سعی نکن مرا بترسانی
خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمیکنم!
Poet:
Vaska Popa

