Monday, March 8, 2010

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان



فقط به ذهنم پای بگذار

افکارم صورتت را خط ‌خطی می‌کنند

جلوی چشم‌هایم ظاهر شو
چشم‌هایم به تو چنگ می‌اندازند

دهانت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند

خودت را به یادم بیاور
تا حافظه‌ام زیر پاهایش خوردت کند

همه چیزی میان ما چنین است.


لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان

کهنه‌های رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه

کهنه‌های امید لکه‌دارم
میل جلا خورده‌ام نگاه شطرنجی‌ام
پوست صورتم

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان
با زبان خوش آن‌ها را به من بده.

من به تو کولی نمی‌دهم
تو را هرجایی که می‌گویی نمی‌برم

سعی نکن مرا بخری

سعی نکن مرا بترسانی

خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمی‌کنم!



Poet:

Vaska Popa

Wednesday, March 3, 2010

به یاد آر


به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید آن روز

و تو قدم می زدی خندان

خیس و شکوفا و شادمان

زیر باران

به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید

و من در کوچه گذشتم از کنار تو

تو لبخند می زدی

من نیز لبخند می زدم

به یاد آر

ای آنکه نمی شناختمت

ای آنکه مرا نمی شناختی

به یاد آر

هرچه بود آن روز را به یاد آر

از یاد مبر

مردی زیر هشتی پناه گرفته بود

زیر باران

خیس و شکوفا و شادمان

دلگیر مشو از من اگر تو می گویمت

من به آنان که دوستشان دارم تو می گویم

حتی اگر تنها یکبار آنان را دیده باشم

من به آنان که عاشقند تو می گویم

حتی اگر آنها را نشناسم

به یاد آر

از یاد مبر

این باران دلپذیر و شاداب را

بر چهره ی شاداب تو

و بر این شهر شاداب

Poet:

Jacqes Prevert