Friday, January 29, 2010

!...دروغ

من به دیروزی که مال من بود دروغ گفته ام

...من بین دروغ هایم مچاله شده ام، ذوب

قانون امروز مرا به پزشک قانونی حواله می کند

تا کالبد متعفنم را بشکافد و احشاء آلوده ام را بکاود

ولی نخواهد یافت راستی را درون من

من هیچ نیستم جز یک دروغ خنده دار بزرگ حقیر

یک دروغ چهل تکه

یک دروغ رنگی یا سیاه و سفید با قطع ۳ در ۴

شما چه می خواهید؟

!هر طور شما مایلید

من به دروغ راست گفته ام

!و همه ی راست هایم دروغ از آب درآمده

!امروز فهمیدم که دروغ با راست فرقی ندارد مگر آن که راست از دروغ، دروغ تر است

این را شما به من یاد دادید

و من چون همیشه شاگرد خوبی بوده ام

از شما یاد می گیرم

:و امشب صد بار از روی این جمله می نویسم

!راست از دروغ دروغ تر است



Tuesday, January 19, 2010


چشم در چشمانت می دوزم و،دست بر تنم می سایی،مست میشوم و،لب بر لبم می فشاری و،چنگ در موهایت می زنم و،نشان عشق بر تنم می نشانی و،آه به گوش هایت می سپارم و،چه شیرین است درد عشق!

اکنون در منی،در من...!ا

Saturday, January 9, 2010

زن،مرد


خوشترین لحظهٔ زندگی زن
وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را
در قفل می چرخاند ، وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند
سرو صدا نکد زن وانمود می‌کند خواب است
اما بی‌دست و پا ست او، همیشه می‌خورد به چیزی،
زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،
اما او را می‌بخشد زیرا که مرد به او برگشته
و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.

خوشترین لحظهٔ زندگی مرد
وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید
پس از خوابی یک‌ساعته،
پس از عشق‌بازی، و شلوارش را
بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،
و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند
آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را
سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

Poet:

David lehman

Friday, January 1, 2010


اگر فراموشم کنی

اگر توفانِ بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرد

بیهوده و دیوانه بخوانی

و سرِ آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش

یک روز،

در لحظه یی،

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر...!