رهایم که کنی،انگشتانم شیطنت های کودکانه از سر می گیرند روی پوست کشیده ی تنت.
رهایم که کنی،عشق بازی می کنم با عطر ناب سینه ات.
رهایم که کنی،دم و بازدمم ضرب می گیرند با ضربانت.
رهایم که کنی،روی اندیشه ات موج می رانم.
رهایم که کنی،زلف افشان می کنم در برابر دیدگانت.
رهایم که کنی،با نگاهم آتش به جانت می زنم.
رهایم که کنی،خرامان خرامان در قلبت حکم می رانم.
رهایم که کنی،در دره ی میان سینه هایم رهایت میکنم.
رهایم که کنی،با پای خود به جهنمم قدم می گذاری.
رهایم که کنی،می بینی از تو جز من چیزی باقی نماندست و بس!ا






