Monday, May 24, 2010

...رهایم که کنی


رهایم که کنی،انگشتانم شیطنت های کودکانه از سر می گیرند روی پوست کشیده ی تنت.

رهایم که کنی،عشق بازی می کنم با عطر ناب سینه ات.

رهایم که کنی،دم و بازدمم ضرب می گیرند با ضربانت.

رهایم که کنی،روی اندیشه ات موج می رانم.

رهایم که کنی،زلف افشان می کنم در برابر دیدگانت.

رهایم که کنی،با نگاهم آتش به جانت می زنم.

رهایم که کنی،خرامان خرامان در قلبت حکم می رانم.

رهایم که کنی،در دره ی میان سینه هایم رهایت میکنم.

رهایم که کنی،با پای خود به جهنمم قدم می گذاری.

رهایم که کنی،می بینی از تو جز من چیزی باقی نماندست و بس!ا

Monday, March 8, 2010

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان



فقط به ذهنم پای بگذار

افکارم صورتت را خط ‌خطی می‌کنند

جلوی چشم‌هایم ظاهر شو
چشم‌هایم به تو چنگ می‌اندازند

دهانت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند

خودت را به یادم بیاور
تا حافظه‌ام زیر پاهایش خوردت کند

همه چیزی میان ما چنین است.


لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان

کهنه‌های رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه

کهنه‌های امید لکه‌دارم
میل جلا خورده‌ام نگاه شطرنجی‌ام
پوست صورتم

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان
با زبان خوش آن‌ها را به من بده.

من به تو کولی نمی‌دهم
تو را هرجایی که می‌گویی نمی‌برم

سعی نکن مرا بخری

سعی نکن مرا بترسانی

خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمی‌کنم!



Poet:

Vaska Popa

Wednesday, March 3, 2010

به یاد آر


به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید آن روز

و تو قدم می زدی خندان

خیس و شکوفا و شادمان

زیر باران

به یاد آر

بر شهر یکریز باران می بارید

و من در کوچه گذشتم از کنار تو

تو لبخند می زدی

من نیز لبخند می زدم

به یاد آر

ای آنکه نمی شناختمت

ای آنکه مرا نمی شناختی

به یاد آر

هرچه بود آن روز را به یاد آر

از یاد مبر

مردی زیر هشتی پناه گرفته بود

زیر باران

خیس و شکوفا و شادمان

دلگیر مشو از من اگر تو می گویمت

من به آنان که دوستشان دارم تو می گویم

حتی اگر تنها یکبار آنان را دیده باشم

من به آنان که عاشقند تو می گویم

حتی اگر آنها را نشناسم

به یاد آر

از یاد مبر

این باران دلپذیر و شاداب را

بر چهره ی شاداب تو

و بر این شهر شاداب

Poet:

Jacqes Prevert

Friday, January 29, 2010

!...دروغ

من به دیروزی که مال من بود دروغ گفته ام

...من بین دروغ هایم مچاله شده ام، ذوب

قانون امروز مرا به پزشک قانونی حواله می کند

تا کالبد متعفنم را بشکافد و احشاء آلوده ام را بکاود

ولی نخواهد یافت راستی را درون من

من هیچ نیستم جز یک دروغ خنده دار بزرگ حقیر

یک دروغ چهل تکه

یک دروغ رنگی یا سیاه و سفید با قطع ۳ در ۴

شما چه می خواهید؟

!هر طور شما مایلید

من به دروغ راست گفته ام

!و همه ی راست هایم دروغ از آب درآمده

!امروز فهمیدم که دروغ با راست فرقی ندارد مگر آن که راست از دروغ، دروغ تر است

این را شما به من یاد دادید

و من چون همیشه شاگرد خوبی بوده ام

از شما یاد می گیرم

:و امشب صد بار از روی این جمله می نویسم

!راست از دروغ دروغ تر است



Tuesday, January 19, 2010


چشم در چشمانت می دوزم و،دست بر تنم می سایی،مست میشوم و،لب بر لبم می فشاری و،چنگ در موهایت می زنم و،نشان عشق بر تنم می نشانی و،آه به گوش هایت می سپارم و،چه شیرین است درد عشق!

اکنون در منی،در من...!ا

Saturday, January 9, 2010

زن،مرد


خوشترین لحظهٔ زندگی زن
وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را
در قفل می چرخاند ، وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند
سرو صدا نکد زن وانمود می‌کند خواب است
اما بی‌دست و پا ست او، همیشه می‌خورد به چیزی،
زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،
اما او را می‌بخشد زیرا که مرد به او برگشته
و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.

خوشترین لحظهٔ زندگی مرد
وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید
پس از خوابی یک‌ساعته،
پس از عشق‌بازی، و شلوارش را
بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،
و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند
آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را
سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

Poet:

David lehman

Friday, January 1, 2010


اگر فراموشم کنی

اگر توفانِ بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرد

بیهوده و دیوانه بخوانی

و سرِ آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش

یک روز،

در لحظه یی،

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر...!