Friday, December 25, 2009

...در فرا سوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم


در فرا سوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آینه و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی وشراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها وقوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

من تو را تا فراسوی مرزهای تنم دوست می دارم

در آن دور دست بعید که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها وخواهش ها به تمامی فرو می نشیند

و هر معنا غالب لفظ را وا می گذارد

چونان روحی که جسد را در پایان سفر

تا به کرکسهای پایانش وا نهد

...

در فراسوی عشق تو را دوست می دارم

در فراسوی پرده و رنگ

در فراسوی پیکرهایمان با من وعده دیداری بده...

Poet:

Ahmad Shamlu

Tuesday, December 22, 2009

Vomit memorabilia...!


دلم می خواد داد بزنم!

داد بزنم و هرچی که در درونم هست رو بریزم بیرون تا شاید بتونم نفسی همراه با آرامش بکشم...

اونقدر فریاد بزنم که دیگه صدایی برام باقی نمونه.

کاش می شد یه سری خاطرات رو برای همیشه ریخت بیرون،استفراغشون کرد و راحت شد!

...

چاره ای نیست،عزیزکم،استفراغ کن!چاره ای دگر نیست.

این استفراغ خاطرات است بر چهره ی مقدس عشق!

آری،عزیزکم،


استفراغ کن!

Monday, December 21, 2009

...حسرت تو را


حسرت تو را

نبودنت را

بی تو بودن را

مثل داغی در قلبم احساس کردم

آنگونه تلخ

که این داغ،رفته رفته بزرگ شد

رفته رفته عمیق شد

دیگر تاب تحمل نداشتم

طوری که

می توانستم خفه ات کنم

تا از دستت راحت شوم

آخر،من خیلی دوستت دارم!

Poet:

"Nazim Hikmet"

Thursday, December 17, 2009

تمامی آنچه که از یک فرد بشری باقی می ماند،گوگردی است که جعبه ی کبریتی را کفایت کند و آهنی،که بتوان با آن میخی ساخت که انسان بتواند از آن خود را حلق آویز کند...


Carl August Sandburg