Saturday, September 5, 2009

!...مرا ببخش


پوزش مى‏خواهم از نياز چه بسا كه اشتباه كرده باشم

كاش خوشبختى خشمگين نشود كه آن را از آنِ خود پنداشته ‏ام

كاش مردگان به ياد نياورند كه ديگر به زحمت در حافظه ‏ام مى‏مانند،

پوزش مى‏خواهم از زمان براى همانندىِ جهان كه هر لحظه ناديده گرفته مى‏شود،

پوزش مى‏خواهم از عشقِ قديمى كه عشق تازه را عشق نخستين مى‏پندارم

مرا ببخش، اى اميد مشوش براى خنده اى گه گاهى،

مرا ببخشائيد، اى بيابان‏ها كه با يك قاشق آب با شتاب به سويتان نمى‏آيم

پوزش مى‏خواهم از درخت‏هاى قطع شده براى چهارپايه‏هاى ميز،

پوزش مى‏خواهم از پرسش‏هاى بزرگ به خاطرِ پاسخ ‏هاى كوچك،

آه، اى حقيقت، بيش از حد به من اعتنا مكن ،

آه، اى متانت، با من بلند نظر باش،

اى رازِ وجود، تحمل كن كه رشته ‏هايت را پنبه مى‏كنم

آه، اى روح، متهمم مكن كه تو را به ندرت در تسخير خود دارم،

پوزش مى‏خواهم از همه چيز كه نمى‏توانم همه جا باشم،

پوزش مى‏خواهم از همه كس كه نمى‏توانم هر مرد و زنى باشم،

مى‏دانم تا زمانى كه زنده ‏ام، هيچ چيز نمى‏تواند موجه جلوه ‏ام دهد،

زيرا من خود مانعى در برابر خويشتنم ،

آه، اى گفتار، از من مرنج كه واژه‏ هاى سنگينى وام مى‏گيرم،

و بعد سخت مى‏كوشم كارى كنم كه سبك به نظر آيند...!ا

No comments:

Post a Comment