ای َوزن شیرین
در شادمانیِ زنی که منم
و روح زنی که منم
و آن هستی و شادی اش در اعماقم
برایت می خوانم ، جرأت زندگی پیدا می کنم
ای وزن شیرین
درشادمانیِ زنی که منم
بگذار روسری ده فوتی را با خود بکشانم
بگذار بافت های قلب را مطالعه کنم
بگذار فاصله های زاویه ای شهاب ها را حساب کنم
بگذار شیره ی گل ها را بمکم (اگر این سهم من است )
برای این چیزی که نیاز تن است
بگذار بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای آن آری راستین
***
از این بالا، از آشیان کلاغ
می بینم گروهی کوچک جمع میشوند
چرا جمع میشوید همشهریان ؟
اینجا خبرتازه ای نیست
من بندباز نیستم
سرم به مرگ خودم گرم است
خبری نیست
مثل همیم
شما و من
پره های بینی مان مثل همند
پاهایمان شبیه هم
استخوان های من از خون چرب شدهاند
مال شما هم
قلب من مثل خرگوشی در دام میطپد
قلب شما هم
می خواهم روی بینی خدا را ببوسم
و عطسه زدنش را تماشا کنم
شما هم می خواهید
نه از سر بدخواهی
مثل شوخیی مردانه
می خواهم بهشت پایین بیاید و در بشقاب شام من بنشیند
شما هم همین را میخواهید
میخواهم خدا بازوانش را که از آنها بخار برمیخیزد
به دورم حلقه کند
شما هم میخواهید
زیرا که نیازمندیم
زیرا موجوداتی هستیم زخمی
همشهریان ،
دیگر بروید خانه هاتان
من هیچ کار خارق العادهای نمیکنم
به دو نیم نصف نمیشوم
چشمان سفیدم را بیرون نمیآورم
بروید پی کارتان
ماجرا شخصی است
مسأله ایست خصوصی بین من و خدا
خدا خودش می داند،
به شما هم مربوط نیست!
Poet:
Anne Sexton


No comments:
Post a Comment