کنار جویبار
به سوی بیدهای سرخ
در این روزها
بسان گل های زردی
که چشمان زرین خود را گشوده اند.
و خاطره ای به ژرفای من،
من که دیر زمانی ست معصومیتم را از کف داده ام،
چنگ می زند؛
خاطره ی ساعت های زرینِ بامداد زندگانیم،
و روشن و درخشان از دیدگانِ گل ها مرا می نگرد.
می خواستم گل ها را لگدکوب بگذارم
اکنون اما می گذارم همه بر پا بمانند
و به خانه می روم...ا
Poet:
Hermann Hesse
به سوی بیدهای سرخ
در این روزها
بسان گل های زردی
که چشمان زرین خود را گشوده اند.
و خاطره ای به ژرفای من،
من که دیر زمانی ست معصومیتم را از کف داده ام،
چنگ می زند؛
خاطره ی ساعت های زرینِ بامداد زندگانیم،
و روشن و درخشان از دیدگانِ گل ها مرا می نگرد.
می خواستم گل ها را لگدکوب بگذارم
اکنون اما می گذارم همه بر پا بمانند
و به خانه می روم...ا
Poet:
Hermann Hesse


No comments:
Post a Comment